برف
صدای پای برف
خسته ام ، خیلی خسته ، خسته از گلدان شکسته ی گوشه ی اتاقم . کبوتر دلم خودش را به قفس سخت سینه ام میکوبد و التماس میکند جرعه ای آزادی به او بنوشانند. میخوام رها شوم از قید و بند این عشق فراموش شده ، اما نمیتوانم. بال های دلم زخمیست و توان پریدن ندارد . می خواستم با تو باشم ، میخواستم دستان سردم را با اتش دستانت گرم کنم اما................. اما زندگی من با تباهی و ناامیدی همراه شد. باید خاتمه دهم ، باید به این عشق خاتمه دهم . خدایا قدرتی در قلبم قرار ده که با نامش لرزش نفس های عشق را حس نکنم. خدایا به پاهایم قدرتی ده که در مسیر تنهایی یاری ام کنند. میخواهم زندگی کنم ، از بی مهری ها بریده ام . از همه دلگیرم اما هنوز هم دم نمیزنم . خدایا یاری ام کن تا زمانی که خود را نیافته ام ، چشمان کسی از بی مهری ام تر نشود. خدایا از تو میخواهم قلب های تشنه ی بندگانت را با باران اجابت دعاهایشان سیراب کنی. خدایا راضی ام به رضای تو. باورچشمانت را از ماه آبی آسمان دریای شعر آمدنت خواندم گرمای پنهان نفسهای کوچک من میان لرزش ابراز کوتاهترین واژه دوست داشتن و افق ناپیدای دوستی دستانی که به شکوه آواز لبت آهنگین شد و برچشمه لبم جوشید تو عاشق ترین بودی و من عاشقانه ترین تو شیداترین بودی و شیرین سخن من خاموش ترین بودم و گلچین سخن قلب من ! صبوری کن، چون ابر در حسرت باران باش. تا چشم بر سایه شب نهی صبح باهم بودنمان از صبا می رسد می کند غوغا می شوی دریا می شوم ساحل کجاست آن مرغ عاشق دریا معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. جلسه محاكمه عشق بود مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود ودود یا خزاني خالي از فريادو شور مرگ من روزي فراخواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچون روزهاي دگر سايه از امروز ها و ديروز ها ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمر هاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد درد خاک ميخواند مرا هر دم به خويش ميرسند از ره که در خاکم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل بر روي گور غمناکم نهند ميرهم از خويش وميمانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران مي شود روح من چو باد بان قايقي در انتها دورو پنهان مي شود ميشتابند ازپي هم بي شکيب روزها ،هفته ها، ماه ها چشم تو در انتظار نامه اي خيره ميماند به چشم راه ها ليک پيکر سرد مرا مي فشارد خاک دامنگير خاک بي تو ،دور از ضربه هاي قلب تو قلب من ميپوسد آنجا زير خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم مشويد از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه ها و نام و ننگ ...
میخوام خوشبخت باشم و شاد بمیرم. در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند. اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. “ثروت، مرا هم با خود مي بري؟” ثروت جواب داد: “نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.” عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد. “غرور لطفاً به من کمک کن.” “نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.” پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد. “غم لطفاً مرا با خود ببر.” “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.” شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدايي شنيد: ” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.” صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند ناجي به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد: ” چه کسي به من کمک کرد؟” دانش جواب داد: “او زمان بود.” “زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟” دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که: “چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.” بنام یگانه معبود هستی سلام رکسانا جان. کودکی بهار زندگیست و زندگی صفحه ی سپیدیست در دستان مهربانت؛ آندم که پروردگار یکی از زیباترین فرشتگانش را به ما هدیه داد تو در قلب هایمان جای گرفتی. امروز از آن توست، از امروزت لذت ببر تا در فردایی دیگر، آهوانه ی چشمانت در حسرت خوشبتی به دستان خالی زمان خیره نماند. قلبت را سرشار از مهر کن تا هرگاه استواری بازوان انسانی ترک خورد، مرهمی از صفای قلبت بر آن نهی. لبخند نگاهت، شیرینی خنده هایت را از کسانی که دوستت دارند دریغ مدار چرا که آدمی موجودی است فانی در این دنیای خاکی. عشق موهبتی است الهی، پس دامان پاکش را با هوس آلوده مکن؛ روحت، قلبت و جسمت ارزانی کسی است که مفهوم یکی شدن را با او آموخته ای. هیچ گاه و هیچ گاه خداوند را از یاد مبر و مباش از آن دست انسان هایی که در وقت مشکلات تسبیح خاک خورده مادربزرگ را واسطه ای برای اجابت دعایشان قرار میدهند. خانواده با ارزش ترین گوهریست که خداوند به تو ارزانی داشته، پس کورکورانه الماس های درخشانت را در سیاهی شب به درون چاه فراموشی نیانداز. شاید امروز سخنان من برای تو که لبریز از پاکی و سادگی هستی دشوار باشد اما امیدوارم زمانی که تو نیز کینه ی کهنه انسان ها را لمس کردی و گوش های قلبت از هیاهوی خواسته های بی انتها کر شد،اندکی به زمزمه های قلبم گوش فرا دهی. ۸۸/۵/۲۱ نام من میلدرد است.میلدرد آنو،قبلا در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلم موسیقی بودم. یکی از شاگردانم «رابی» بود.رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آورد. رابی درس پیانو را شروع کرد هر قدر بیشتر تلاش می کرد، حس شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود، کمتر نشان می داد، اما او با پشتکار گام های موسیقی را مرور می کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که همه ی شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می کرد. اما امیدی نمی رفت. او اصلا توانایی ذاتی و فطری نداشت. یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره تکنوازی آینده به منزل همه ی شاگردان فرستادم. بسیار تعجب کردم که رابی به من زنگ زد و پرسید: من هم می توانم در این تکنوازی شرکت کنم؟ توضیح دادم که، تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاس ها شرکت نکردی،عملا واجد شرایط لازم نیستی. او گفت : مادرم مریض بود و نمی توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد، اما من هنوز تمرین می کنم.خانم آنور، لطفا اجازه بدهید؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم! او خیلی اصرار داشت. نمی دانم چرا به او اجازه دادم، تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. رابی به صحنه آمد.لباس هایش چروک و موهایش ژولیده بود. اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کوماژور را انتخاب کرده است، سخت حیرت کردم. انگشتانش به چابکی روی پرده های پیانو می رقصید.هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این زیبایی بنوازد.سخت متاثر با چشمانی اشک ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرت او را در آغوش گرفتم. گفتم: هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی رابی! چطور این کار را کردی؟ صدایش از میکروفون پخش شد که می گفت: می دانید خانم آنور، یادتان می آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البته او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلا نمی توانست بشنود. امشب اولین باری است که او می تواند بشنود که من پیانو می نوازم. می خواستم برنامه ای استثنایی باشد. چشمی نبود که اشکش روان نباشد.مسئولان خدمات اجتمایی آمدند تا رابی را به مرکز مراقلت کودکان ببرند؛ دیدم که چشم های آنان نیز سرخ شده است. با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی ام پربار تر شده است. 


معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...

| Design By : Night Skin |




