تبليغاتX
برف

برف

صدای پای برف


"خدایا شکرت"

دوست دارم جشن بگیرم،یه جشن خیلی خیلی خیلی خودمونی!!!!!!

شاید یه کیک کوچولو +دسته گل!

به اندازه ی تمام دلتنگیام،نگران بودم!

"خدایا شکرت"

***********************************

خبرای خوبی شنیدم

افزایش نرخ امید به آینده، برای بهترین دوست(گرچه خودش همچنان در ناامیدی مطلق ما رو خفه کرده)!

آنشرلی موفرفری من که حالا میدونه میخواد چیکار کنه!(از ته ته دل امیدوارم خوشبخت بشی و همونی بشه که خدای مهربون برای قلب مهربونت رقم زده)

حمید خان و الهامش! بسیار باور نکردنیه...خوشبخت باشید!

خدایا، این شیمولی ما هم یه بق بقوی توپول پیدا کنه دیگه!

در گوشی به مامان ناناجی: همیشه،تو لحظه هایی که وصل میشم به خدا!! یاد خان داداش شما هم هستم،انشالله که درست میشه و بردیا ناناجی به اونجایی که باید برمیگرده!

آروز میکنم به آرزوهای قشنگتون برسید

التماس دعا


***********************************

پی نوشت : یه وقتایی هست که دلم میخواد،سرمو بذارم رو شونه های خدا و های های گریه کنم...اما حالا دلم میخواد،محکم محکم محکم خدا رو بغل کنم و هی تند تند بوسش کنم و بگم "شکرت"

خوب مگه چیه...خدای خودمه!

خودتم خلی...گفته باشم!!!!!!


نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:0 توسط *دونه برف*| |



هر روز،در روزمرگی هایم،روزگار میگذرانم!

پیش از این،دلم خوش بود، به چشیدن عطر تازگی!

و سرمست می شدم، از خودنمایی سنجاقکی نو، بر گوشه ی گیسوانم!

نقاشی هایم، در اوهام زندگی،بوی امید میداد...و شاید، بوی اکسیر حماقت!!!

امروز

تازگی های زندگی ام،پیر شده اند!

و حتی....واقعی ترین لحظه های زندگی ام را باور ندارم

رویاهام دورند

دور

دور

دور

آنقدر دور که در تقلای رسیدن،از نفس افتاده ام!

حس ناخوشایندیست زندگی کردن،در ناباوری لحظه ها...و تمام عمر گوش فرا دادن، به موسیقی نامفهموم مرگ و زندگی!

گاه سرشار از زندگی

و گاه الهه ی معبدی پوشالی!

هراس تکرار روزهای تلخ

دلتنگی های بی پایان

و چشم دوختن به در...مرگ... و نوش دارویی شیرین!

آری این منم

لولی وش مغموم خوابهای شبانه!


* دونه برف*


**********************************************************

پی نوشت :

خدایا! داره بهم سخت میگذره...خودت ختم به خیرش کن

خدایا! تمام مریض ها و چشم انتظارها رو دریاب

خدایا! شکرت


نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:14 توسط *دونه برف*| |

 

چه شام ها كه چراغم ،فروغ ماه تو بود

 پناهگاه شبم، گیسوی سیاه تو بود

 اگر به عشق تو دیوانگی، گناه من است

 زمن رمیدن و بیگانگی، گناه تو بود

 دلم به مهر تو یكدم، غم زمانه نداشت

كه این پرنده خوش نغمه در، پناه تو بود

 عنایتی كه دلم را همیشه خوش میداشت

اگر نهان نكنی، لطف گاه گاه تو بود

 بلور اشك به چشمم شكست، وقت وداع

 كه اولین غم من، آخرین نگاه تو بود

**************************************

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟!

 مثل آرامش بعد از یک غم

 مثل پیدا شدن یک لبخند

 مثل بوی نم بعد از باران

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟!

 من به آن محتاجم !!

************************************** 

تو مرا می فهمی

 من تورا می خواهم

 و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

 من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

 تا ابد در دل من می مانی

 از تو گفتن کار هر کس نیست ای زیبا غزل

 از برای گفتنت باید که مولانا شوم

 
 

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:18 توسط *دونه برف*| |



نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 21:42 توسط *دونه برف*| |


چند وقتیه که دوباره میبینمش...با یه لبخند معنی دار ،نگاهم میکنه...وقتی بهش خیره میشم، با صدای بلندی میخنده و بعد، محو میشه...دلیل خندهاشو نمیفهمم...میشینم و مدت ها به آیینه زل میزنم...شاید دوباره بیاد...شاید بگه که چرا میخنده و حرفی نمیزنه!

دوباره صدای خنده های تمسخرآمیزش تو گوشم میپیچه


چرا میخندی؟

دوباره میخنده

با توام...چرا میخندی؟ حرفی بزن

میخنده و میخنده و میخنده

به عادت همیشگی قهر میکنم


صدایی نمیاد...سرم رو بالا میگریم...هنوز اینجاست...وحشی تر از همیشه نگاهم میکنه!


به تو میخندم

به من؟

صندوقچه ی دلت لبریزه

لبریز؟ لبریز از چی؟

از تمام حق هایی که به جانب گرفتی!

حق؟

چقدر مطمئنی که اگه تو بودی...بهتر از دیگرانی بودی که محکومشون کردی؟


میدونم منظورش چیه..میدونم از چی حرف میزنه...اما دوست دارم وانمود کنم که نمیدونم و نمیفهمم! در سکوتی طولانی فکر میکنم...به روزهایی که گذشت...به روزهایی که در پیشه.


 قهر کردی؟...حرف حق همیشه تلخه!

قهر؟ فکر میکردم...باید ببینم و چیزی نگم؟

چقدر مطمئنی بی طرف و بدون تعصب ،دیدی و گفتی؟

نمیدونم...حالا که دوباره نگاه میکنم...مطمئن نیستم!!!

تک تک آدمک ها، همه ی اونایی که به چشمم مظلوم ترین و ظالم ترین بودن، حقی داشتند....نگاه کردن از پشت عینک سیاه و سفید منو به اشتباه میندازه....حتی در سیاهی مطلق باید خاکستری دید و سفید فهمید!

هنوزم فکر میکنی بهترینی؟

بهترین؟ هیچ وقت نبودم....اما تلاش میکنم برای بهتر شدن!


دوباره میخنده...اما تمسخری در نگاهش نیست...آرومه...آروم تر از همیشه...با یه لبخند قشنگ محو میشه و من دوباره به فکر فرو میرم...!!!!


فکر میکنم به:

شیرینی لمس اسکناس های رنگی و فروختن، لبخند و آرامش!

بهای بند زدن، چینی شکسته ی حرمت ها!

خریدن زمان، برای آشتنی های محال!

فاصله هایی، به درازای یک قرن!


و حتی، خوردن یک چای شیرین، برای فرو دادن تلخی حرف ها!


پایان


********************************

کامنت دوست خوبم مهتاب :

بهاي بند زدن گاهي،جبران همان فرصت هاي از دست رفته براي آشتي هاي محال است!
قرن ها فاصله طي ميشود اگر،خاكستري ببيني و سفيد بفهمي و لبخند بزني و آرامش تحويل سياهي هايي بدهي كه سفيد فهمشان كردي!


نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 1:1 توسط *دونه برف*| |



بهتره حرفی نزنم!




نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 1:9 توسط *دونه برف*| |



پیام نوروز این است....

دوست داشته باشید و زندگی کنید؛ زمان همیشه از آن شما نیست!


*سال نو مبارک*



نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:1 توسط *دونه برف*| |

____________________________________________________________________

____________________________________________________________________


اين2 خط ازدفترخاطراتمه، تو آخرین روزهای 90 برام بنویس.


***************************************************

خدا رو شکر میکنم کنارمی..حتی از فاصله های دور...بودنت امتحان بود، که خداوند برای اینکه خیلی بهم سخت نگذره به امتحانای کوچیک تقسیمش کرد...و هر بار که سربلند بیرون اومدم یه هدیه بزرگ بهم داد...شاید بالهام اونقدر بزرگ نباشه که بتونم همراهت پرواز کنم و به اندازه ی تو اوج بگیریم ،اما خدا رو شکر که میتونم از زمین جدا بشم ...حتی برای یه لحظه ی کوتاه !

آروز میکنم سال جدید، سال استجابت دعاهای آسمونی باشه؛خالی از ایکاش و شایدها!

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

چه فرقی میکنه زمستون یا بهار وقتی اونا باشن و تو نباشی

چه تفاوتی داره شنبه یا جمعه وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذره

مهم اینه که لحظه ها میگذرن ولی تو کنارم نیستی

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

فروهر :
"چه خوب شد که امسال بیشتر با کفش های خودم قدم برداشتم در این بی راهه های زندگی!!!"

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

مهسا :
آرزوی وصال به ....
عشق هدیه ایه جاودانی
و من عاجزانه افقهای طلایی نگاهت رو
با هزاران تمنا در مقابل خدا جستجو می کنم آرزوی سال خوبی رو برات دارم
آخه چه خاطره ای بنویسم خواهری همش شد خاطره . شبای قشنگ روزای قشنگ . خنده ها و گریه های قشنگ .
نچ چه زود همه چی تموم شد


××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

مهدی مقدم :
صدای پای زمستان ارام ارام مشام خاطر رو پر میکند از برف و سرما و خاطره ادم برفی های مکرر
زمستان با حس نوستالژیک همیشگی اش در راه است و
همه طبیعت اماده تازه شدن میشوند
اغاز سبز رویش در پس سرمای زمستان در راه است
و من مسافر کوچه های پوشیده از برف خواهم شد

هر زمستان ، بارش اولین برف
به خودم فکر میکنم
به تمام خاطره های خوب و گرمی که زیر خروارهای برف و سنگینی تاریخ گذشته
هنوز تر و تازه و سبز با عبور هر زمستان تازه تر می شوند
به تمام گلوله های برفی که واسطه بودند برای شادمانی
و انرژی و نور
به ادمک های برفی که سوژه عکسهای پی در پی شدند
نمیدانم هرسال ادم برفیها کوچک تر میشوند یا ما قد میکشیدیم
سوژه ادم برفیها هم عوض میشد
و شاید نگاه ما به ادم برفی
باریدن برف ان روزها باشکوه تر بود
(تقدیم به دونه ی برف و کلبه ی برفی...شاد باشی)

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××


منتظر نوشته های قشنگتون هستم!
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 23:18 توسط *دونه برف*| |

نرسد دست تمنا چون به دامان شما
می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما
از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است درین فاصله قربان شم

*************************************

هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود

*************************************


اول تو، بعد غذا،بعدشم ژله و آجیل!!!!!

صبر کن گوشیو بدم به ناناجی باهاش حرف بزن!!!!!

4 صفحه درد و دل!!! (حسابی خجالت کشیدم)...بگو مگه مجبوری دختر؟!

چهار شنبه سوری بسیار بسیار خوش گذشت...جایتان خالی!!!

واسه عید ذوق و شوقی ندارم...شما چطور؟!

هنوز عیدی نخریدم! نه واسه مامان نه مهسا!

احساس میکنم دارم پیر میشم...بیستو رد کردم!

ناناجی یه کوچولو وایمیسته!

عجب عیدی بشه امسال با این همه پیک نوروزی که بهمون دادن!!!!!

باورم نمیشه بعد از ظهر 4:30 ساعت خوابیدم!!! ( به جون خودم نمیشه..هههههه)


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 23:19 توسط *دونه برف*| |

سرشار می شوم

سرشار از تنهایی و نبودن...نخواستن و نماندن

تمام میشود دنیا، در برابر چشمانم

چشم میبندم و میخواهم بسته باشد تا به ابد...برای همیشه

به خدا می سپارمش و به آنکس که ازآن اوست!

اشکهایم را در دستانم جمع میکنم و به پای درخت تنهایی میریزم

تمام نمیشود دنیا..هستم...تا؟!!!!

بعد

لبخند می زنم...لبخندی به گرمای امید

شکر هنوز هم دوستم دارند!

× با تمام خطاها ×

*************************************************

* خط خطی بالا رو جدی نگیر، جز خودم کسی همراهم نبود!

* مدتیه دلشوره دارم....نمیدونم چرا؟! میترسم...نمیدونم از چی؟!؟( خدایا خودت به خیر کن)

* هر وقت سوار ماشین میشم، به شدت احساس میکنم شاید برگشتی نباشه!!

* خیلی وقتا حس می کنم زندگیم یه فیلمه...یه فیلمی که نشستم و دارم تماشاش می کنم!! گاهی باورم نمیشه این منم!!! شاید به قول مهسا زندگی یه گویه...یه گوی شیشه ای!

* در مورد این مشکل بی خیال تر از همه به نظر میام اما....!!!!

* خدا رحمتش کنه !!!!!!!!!!!!!

* خدایا دستت درد نکنه...مرسی که اینقدر هوامو داری...صبر میکنم چشم...ولی خداجون سر رفتم به جون خودت...یه سری به بندت بزن!... دارم دچار حسودی میشم!!!

* خیلی باحال نماز می خونی...عاشقتم!

* بله عزیز دلم این اتاق...اتاق اسرارآمیز خاطراته!!!

* حرفت برام شوخی نبود...این چیزیه که همیشه بهش فکر میکنم...میدونم خیلی بدم...خیلی بد!

* عجب دفتر خاطراتی!!! اگه نتونستی به خودم بگو حسمو بهت بگم...خیلی ساده!

* چه عجب ما بی صبری شما رو هم دیدیم( نا امید شده بودم)

* چرا وقتی میری یه آرایشگاه جدید کارش خوبه و به مرور خرابکاری میکنه؟

* یعنی واقعا تقلب شده؟ چه فاجعه ای!!!!

* نوش جانت عزیز دلم!

* وای خدایا من موهای خودمو میخوام!

* ای بابا.... چقدر لحظه های خوب زود میگذره!

* خدایا شکرت...مدیونتم تا همیشه!

* یعنی میشه این عید به خیر و خوشی بگذره؟

* اگه غلیظ باشه بعدش میشی مست و پاتیل(ههههههه) ..ببخشید گلم...این حسیه که از دیدن آدمای دورو تو قلب و ذهنم جا گرفته...تو که یه دونه ای!

* نه ولی باید یه فکری به حال حساسیتم نسبت به صدای غذا خوردن آدما کنم...اینجوری ادامه بدم به زودی( وعده ی دیدار ما تیمارستان)!!!

* عالی بود...مرسی

* چقدر دلمان گرفتنی کرده...بیخیال همیشه اینطوریه!

* .........

* خدایا شکرت


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 22:52 توسط *دونه برف*| |

Design By : Night Melody