|
دلم تنگ است ، دلم برای مهربانی نگاهت ، شیرینی بوسه هایت ، و گرمای تند آغوشت ، تنگ است . ثانیه شمار ساعت تنهاییم در لحظه فراق تو مرده است . دیگر طاقت تنهایی و تنها بودنت را ندارم . دلم می خواهد روزی برای همه عمر، دستانت را به من بسپاری . به یادت بودم و به یادت هستم . + نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 22:23 توسط دونه برف |
نیمه شب ، آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گو ها بین ما آغاز شد گفتمش : در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو ویران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت : در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور، خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش : عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی : خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت رو نکویی طاق بود روزگاز اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این غصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من در عشق جر ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبرپیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که همخون من است خسم جان و تشنه خون من است بخت بد این وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب غم شدم ذره ، ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من ، از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخرین یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبد عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟ عشق دیرینت گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشنیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است. شیما جان ، از صمیم قلب اولین سالگرد درگذشت امیرت را تسلیت می گویم. آری می دانم قبول از دست دادن عشقی که هنوز طعم وصالش را نچشیده بودی بسیار دشوار است و رنج بزرگیست که روزها را با تصویر قاب کرده ی عشقی خاموش سر کنی و تنها خاطرات روزهای وصال مرهم زخم های قلب کوچکت باشد . اما ، هنوز زندگی جاریست و تا شقایق هست زندگی باید کرد. می دانم ، می دانم .دوستش داری و خسته ای. دلت گرفته، و با آروز دیدار امیرت چشم بر هم می نهی و باز هم می دانم که هیچ یک از ما توان درک اندوه بزرگت را نداریم . مرا ببخش که دوست خوبی برای لحظات سخت زندگیت نبودم . مرا ببخش که اشک هایم امروز جاری گشته. شاید حال عظمت عشقت را درک کرده ام. اهوی خسته دستان مهربانت در دست می گیرم و تو را به خاطر صبرت ستایش می کنم. + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 2:34 توسط دونه برف |
از لحن سرد انتظار به تو، شکایت می کنم من پشت روزهای دوری و فراق قطره قطره می چکم و به دوری ات ، عادت می کنم سرفراز مغرور و سرمست در دشت لحظه ها ایستاده ای و من از پشت ثانیه ها به فصل گریه پناه می برم چه مظلومانه دلتنگ می شوم چه صبورانه دلتنگ می شوی بغض تنها هم خانه این روزهای ما دوباره شکسته می شود صدای هق هق و گریه نبودنت ، چرا؟ دوباره شکوه دلم ، در این گیرودار، بیشتر دلبسته می شود شوق خواندن سطر سطر جای داستانت ذوق کودکانه باز کردن جعبه های رنگی صبح و شنیدن آهنگ دوست دارمت این ها دارایی من است برای آمدنت که هیچ برای بدرقه ات آری، رنگین کمان می میرد. http://www.shereno.com + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 0:19 توسط دونه برف |
غنچه آنروز ندانست که این گریه ز چیست
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل گریه باغ فزونتر شد و چون ابر گریست
با غبان آمد و یک یک همه گلها را چید گفت پژمردگیش را نتوانم نگریست
من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را چه به گلدان و چه گلزار دگر عمرش فانیست
همه محکوم به مرگند چه انسان و گیاه این چنین است همه کار جهان تا باقیست
گریه باغ از آن بود که او می دانست غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست
رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست
زندگي مثل يه جاده است ، من و تو مسافراشيم ، قدر لحظه ها رو بدونيم ، ممکنه فردا نباشيم. life is a road and you are its passengers so + نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 23:30 توسط شوالیه مرگ |
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم تو چیستی که من ز موج هر تبسم تو به سان قایق سر گشته رو به گردابم چه ارزوی محالی است زیستن با تو مرا همی بگذارند یک نفس با تو به من بگو مرا از دهان شیر بگیر به من بگو برو در دهان شیر بمیر هر انچه خواهی ز من بخواه صبر مخواه که صبر راه درازی است به مرگ پیوسته است تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است همه وجود تو مهر است و پای من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است مشیری + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 0:8 توسط دونه برف |
سوال کرد: که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم: هوا امروز سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگی ام ، آینه و گفت: احساسات تو را زنجیر کرده است گفتم: از عشق من چنین سخن مگوی گفت: خوابی ،سال هاست که دیر کرده است در آینه به خود نگاه میکنم ، آه عشق او عجب مرا پیر کرده است راست گفت آینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است
اي همنشين بيستون بيا ببين كه سالها... نشسته ام به پاي عشق شيشه اي و بي صدا شكسته ام در انتظار تيشه اي... تقدیم به آنکه آفتاب مهرش در آستان قلبم همچنان پا برجاست و هرگز غروب نخواهد کرد... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 22:22 توسط شوالیه مرگ |
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 0:58 توسط دونه برف |
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک شاخههاي شسته، باران خورده، پاک آسمان آبي و ابر سپيد برگهاي سبز بيد عطر نرگس، رقص باد نغمه شوق پرستوهاي شاد خلوت گرم کبوترهاي مست نرم نرمک مي رسد اينک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشتها خوش به حال دانهها و سبزهها خوش به حال غنچههاي نيمهباز خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز خوش به حال جام لبريز از شراب خوش به حال آفتاب اي دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمي پوشي بکام باده رنگين نمي بيني به جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن مي که مي بايد تهي است اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار گر نکوبي شيشه غم را به سنگ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
مشیری + نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 22:0 توسط دونه برف |
سال ۲۵۶۷ شاهنشاهی و ۱۳۸۷ خورشیدی خجسته باد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 22:27 توسط دونه برف |
از گل فروش، لاله رخی، لاله می خرید. می گفت : « بی تبسم گل، خانه بی صفاست.» گفتم : « صفای خانه، کفایت نمی کند، باید صفای روح بیابی، که کیمیاست.» خوب است، ای کسی که به گلزار زندگی روی تو، همچو لاله، صفابخش و دلرباست؛ روح تو نیز چون رخ تو، با صفا بود تا بنگری که خانه ی تو خانه ی خداست. فریدون مشیری + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 22:0 توسط دونه برف |
|